تبليغاتX
ღ•*• MansfildParkღ•*•ღ


ღ•*• MansfildParkღ•*•ღ

عمارت همون عمارت بود٬همون بنای سفید که وقتی در تلالو نور خورشید قرار می گرفت مثل الماس می درخشید!

باغ همون باغ بود٬

درختا همون درختا٬

ولی با یک تفاوت بزرگ...دیگه رنگ زندگی نداشتند!شاخه هاشون بلند و نامرتب و هرس نشده بودند و چمن هایی که همیشه مرتب مرتب بود٬حالا مثل یک جنگل٬نامرتب و در هم پیچیده بود...

توی عمارت٬مثل قدیم بود...

همان پیانوی قدیمی٬که گهگاهی صدای زندگی ازش برمی خاست٬

همان اتاقی که قدیما سه دوشیزه ی مهربون در همه حال اون جا بودن٬

وقتی که یکی شون خوشحال بود٬دو دوشیزه ی دیگه از شادی اون شاد میشدند و وقتی یکی ناراحت بود٬اون دو تای دیگه دل داریش میدادند...

همه جا مثل گذشته بود...

اتاق ها دست نخورده باقی مانده بودن....همون اتاق هایی که گاهی اوقات سه دوشیزه با خوشحالی در ان می رقصیدند٬از ناراحتی در ان گریه می کردند٬از بی حوصلگی با هم حرف میزدند...

"منسفیلد پارک"همون منسفیلد پارک بود ولی یه چیزی کم داشت!.. 

سه دوشیزه...سه دختر...سه دوست که همیشه با هم بودند رو کم داشت!

دیگه نوای زندگی از این عمارت بیرون نمیاد٬چون صدای خنده ی دوشیزگان رو کسی نمیشنوه...

دیگه شاخه ها با وزش باد نمی رقصند٬چرا که دیگه دوشیزه ها اینجا نیستن که با رقص اونا برقصن....

دیگه پرنده ها اواز نمی خوندن٬چون دیگه "ایزابلا" از سر خوشحالی یا ناراحتی اواز نمی خونه....

دیگه دوشیزه "اگاتا" نیست که بعضی وقت ها دستی به سر روی پیانوی قدیمی بکشه و صدای زندگی بنوازه...صدای عشق...اوای زندگی...نوای دوستی!....

دیگه "سوفیا"ی نا اروم اینجا نیست که با خنده های بی وقفه ش ٬ شوخی های وقت و بی وقتش خنده رو به لبان دوستاش بیاره!یا وقتی که حوصله ش سر میره به عمارت کنار منسفیلد بره و با "فرانک چرچیل" قدم بزنه!

من اما٬اومدم اینجا!چون هر وقت اینجا رو می دیدم حسرت می خوردم...!

حسرت یک دوستی قدیمی...

یک دوستی شیرین...

یک دوستی صمیمی....!

الان دنیای اون سه دوشیزه خیلی با هم فرق داره...اونایی که یه زمان انقدر افکار و عقایدشون مثل هم بود که اگر کسی اونا رو می دید٬فکر میکرد که یک روح در سه بدن هستن٬حالا به سختی میشه یه نقطه ی مشترک بین اونا پیدا کرد...!

من اومدم اینجا٬که اینجا رو زنده نگه دارم.هر چند هیچ وقت مثل اون موقع ها نمیشه٬ولی حداقل چراغ منسفیلد روشن میمونه!

پس اینجا بازه!

این جا رو باز نگه می دارم به امید روزی که دوباره "سوفیا"٬"اگاتا"و "ایزابلا"دوباره کنار هم جمع بشن...

نوشته شده در 12 Jun 2009ساعت 8:3 PM توسط .•*..*•.Beatrith Enscomb.•*..*•.| |


Design By : Night Skin